<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ورود خانوما اکیداً ممنوع</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/</link>
<description>متخلفین تحت پیگرد قانونی قرار میگیرند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Apr 2009 19:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>موضوعات</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bjanbe.blogfa.com/cat-3.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/clipmob.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt;  &lt;A href=&quot;http://www.bjanbe.blogfa.com/cat-20.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/other/aks.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt;   &lt;A href=&quot;http://www.bjanbe.blogfa.com/cat-2.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/jok.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/film.gif&quot;&gt; &lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/news12.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bjanbe.blogfa.com/cat-22.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/love.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt;  &lt;IMG src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/phone.gif&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bjanbe.blogfa.com/cat-1.aspx&quot;&gt;&lt;IMG height=102 src=&quot;http://wmdci.persiangig.com/image/tanz.gif&quot; width=89&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 19:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخبار ساعت 20:30 در 50 سال آینده</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=1 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;* قيمت هر سكه طلا امروز در بازار با ۶۰ ميليون تومان كاهش به يك ميليارد و چهل ميليون تومان رسيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* ايران خودرو: هفتاد و نهمين مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است كه نسبت به مدل قبلي تحول زيادي داشته. طول آنتن آن ۱۰ سانتي متر افزايش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط ۴۵ ميليون تومان گران تر است.&lt;IMG alt=whistling src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* براي اولين بار ايران به دور دوم مسابقات جام جهاني راه يافت. علي دايي: هلوز قثد ندالم كه از دنياي فوتبال خداحافثي كنم و شلايط خوبي بل تيم ملي حاكم اثت …… به قولي……&lt;IMG id=smilie_97 title=301 alt=:301: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/301.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* دولت موفق شد نرخ تورم را كاهش داده و آنرا از ۶۳% به ۶۲/۵% برساند.&lt;IMG id=smilie_45 title=ریشخند alt=:32: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/129fs370785.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* يكصد و شصت و سومين قطعنامه شوراي امنيت در مورد فعاليتهاي هسته اي ايران به تصويب رسيد. در عين حال رئيس آژانس هسته اي اعلام كرد عليرغم هشتصد و سي و دومين گزارش ايران در مورد فعاليتهاي هسته اي هنوز ابهاماتي در اين زمينه وجود دارد كه اميدواريم به زودي بر طرف شود.&lt;IMG alt=&quot;not worthy&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/77.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* به علت اتمام ذخاير نفت و گاز دولت در اطلاعيه اي از مردم عزيز ايران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جويي نمايند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* يكي از نمايندگان مجلس خواهان كاهش سن ازدواج شد. وي گفت دولت با تدابير صحيح و اصولي سعي دارد متوسط سن ازدواج دختران را از ۵۰ سال به ۴۵ سال كاهش دهد. همچنين وي گفت در نظام طبيعت اصولا مرد نيز مانند زن حق مشاركت در فعاليتهاي اجتماعي و سياسي را دارد.&lt;IMG id=smilie_89 title=&quot;Girl Sigh&quot; alt=:girl_sigh: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/girl_sigh.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* نيروي انتظامي كرج چند سارق را كه به سرقت ديش هاي ماهواره مردم اقدام مي كردند دستگير كرد و ديش هاي مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.&lt;IMG id=smilie_17 title=تنبیه alt=:7: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/167.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* شوراي نگهبان ۲۹۹۹ نفر از ۳۰۰۰ كانديداهاي اصلاح طلب نمايندگي مجلس را رد صلاحيت كرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* به علت برخي مشكلات و نواقيص، چشم انداز ۲۰ ساله باز هم تمديد شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* قيمت هر كيلو مرغ به هفت ميليون تومان رسيد. جالب است بدانيد در ۵۰ سال قبل مردم با هفت ميليون مي توانستند يك اتومبيل بخرند.&lt;IMG id=smilie_60 title=ضجه alt=:50: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/tantrumsmiley.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* روئساي جمهوري اسلامي انگليس و جمهوري اسلامي آلمان از عمل نشدن و عدم اجراي صحيح اسلام در ايران ابراز نگراني كردند.&lt;IMG id=smilie_111 title=17 alt=:117: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/17.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* ۷۰ درصد مردم زير خط فقر زندگي ميكنند اين در حاليست كه اين آمار نسبت به سال قبل كاهش خوبي را نشان مي دهد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* از اين به بعد صدا و سيما براي انتخاب مجريان زن، مسابقه ملكه زيبايي برگزار مي كند.&lt;IMG id=smilie_124 title=ریشخند alt=:32: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/129fs370785.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* نيروگاه اتمي بوشهر به زودي به بهره بر داري مي رسد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مديرعامل سايپا: با تكيه به دانش بومي تانك و تراكتور پرايد را طراحي كرديم.&lt;IMG alt=&quot;peace sign&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/67.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* شركت ايرباس، طي شكايتي به سازمان ملل خواستار آزاد سازي هواپيماهايش از دست ايران شد و خاطر نشان كرد كه اين هواپيماها ۷۰ سال پيش از رده خارج شده اند.&lt;IMG alt=&quot;I don&apos;t want to see&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/109.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 20:58:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لینک دانلود آهنگ این وبلاگ</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>سلام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت بود که به این وبلاگ سر نزده بودم(به خاطر یه سری مسائل کاری)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سرم شلوغ بود به طوری که حتی پسورد این وبلاگ رو هم فراموش کرده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الآن اومدم تا دوباره بتروکونم البته با کمک نظرات شما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الآن که نظرات دوستان رو میخوندم متوجه شدم که تعدادی از دوستان خواستار دریافت لینک دانلود این آهنگ زیبا بودند.من هم لینک رو برای شما آماده کردم تا از این آهنگ زیبا بتونید استفاده کنید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hamed-bd.com/template-builder/music/golegoldoon.mid&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;لینک آهنگ گل گلدون&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته باید بگم که فرمت این آهنگ midi و حجم آن تنها 16 کیلوبایت میباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم با نظرات خودتون منو همراهی کنید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 08:05:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجایب دنیا</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>در این دنیا یک سری موجوداتی وجود دارند که حکمت خلقتشونو فقط خدا می دونه.&lt;BR&gt;هرچی دانشمنده ، فیلسوفه ، خداشناسه روی این خلقت زور زدند فکر کردند که چی شد که خدا یه همچین موجودی آفرید به هیچ نتیجه ای نرسیدند. این موجود جنس مونثه که امروز می خوام از کودکی تا بزرگسالی را براتون بگم.  &lt;BR&gt;تا وقتی که بچه اند با هر نه نه قمری بازی می کنند.یه کم که بزرگ میشند و میرند مدرسه تازه یاد می گیرند که با غریبه ها حرف نزنند یه کم که بزرگتر میشند (حدود سن 13 تا 15 سال) تا یه پسر بهشون متلک می پرونه، خودشونو میگیرند و فکر می کنند که خیلی خوشگلند حالا نمی دونه که پسرها برای جور کردن پایه خنده به اونا متلک می پرونند. بعد که با یکی دوست شدند فوری ظرف نیم ساعت عاشق میشند البته از عشق هیچی نمی دونند و حالیشون نیست و آگاهی اونا از عشق در حد دیدن چندتا فیلم هندی و سریالهای  صدا و سیماست که بیننده هاشون فقط خوداشونند. وقتی میرند دبیرستان کم کم مدت ایستادن جلوی آینه افزایش چشمگیری پیدا میکنه و دست به آرایش می برند البته در حد مجاز یعنی هنوز نمی تونند زیر ابرو و سبیلاشونو بردارند. تا پایان دبیرستان هم درصد بتونه(کرم و پنکک و سفید کننده و اینجور چیزا) روی صورت بالا میره. همش جلوی آینه می ایستند و با مداد چشماشونو هی از طرفین ادامه میدند تا بلکه درشت به نظر بیاد. تو این دوره خیلی خوش بینند چون فکر میکنند که خوش هیکل و خوشگل هستند. اگر پسری ازشون ساعت بپرسه جواب که نمیگیره هیچ چندتا فحشم میشنوه .&lt;BR&gt;بعد از دبیرستان یه عده میرن دانشگاه که فعلا با با اونا کاری ندارم یه عده هم هستند که ازدواج می کنند و یه عده دیگه هم که معمولا از قشر بدترکیب هستند بدون شوهر می مونند که اصطلاحا باید انداختشون تو خمره و باهاشون ترشی درست کرد . هرکی می پرسه چرا ازدواج نمی کنی میگه می خوام درس بخونم بگذریم که معدل دیپلمش54/9 .اونایی هم که ازدواج میکنند واقعا آرزوی صبر و بردباری و شکیبایی برای شوهراشون داریم.&lt;BR&gt;وقتی به سن 30 سال میرسند دیگه سن بالا تر نمیره همونجا درجا میزنه .&lt;BR&gt;وقتی به 40 سال میرسند وارد پست وزارت جنگ خانواده میشند و خونه را به پادگان تبدیل میکنند و با سلاح نق و نوق رو مخ شوهراشون مانور میدند و رژه مرند.&lt;BR&gt;بعضی وقتا هم با هم یه جا جمع میشند و همینطور که سبزی پاک میکنند یک جلسه بزرگ غیبت(دیدی شمسی خانوم چی کار کرد و....)و شایعه سازی (فلان بازیگر چهارتا زن داره و....)و یک کلاغ چهل کلاغ (تصادف دیروز ده تا کشته داده و رانندشو  امروز اعدامش کردند و....) و از هر دری حرف میزنند. سن که از 50 رفت بالا .... ؟؟؟؟؟&lt;BR&gt;ولش کن از اینجا به بعدش دیگه شوخی بردار نیست فوق العاده خطرناکه تا همینجاشم کلی دشمن برا خودم درست کردم . تا یه عده قصد جون منو نکردند بهتره که خداحافظی کنم .</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 07:56:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برابر نابرابر...</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;معلم پای تخته داد می زد &lt;BR&gt;صورتش از خشم گلگون بود &lt;BR&gt;و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولی ‌آخر کلاسی ها &lt;BR&gt;لواشک بین خود تقسیم می کردند &lt;BR&gt;وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان &lt;BR&gt;تساوی های جبری رانشان می داد &lt;BR&gt;خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک &lt;BR&gt;غمگین بود &lt;BR&gt;تساوی را چنین بنوشت &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک با یک برابر هست &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از میان جمع شاگردان یکی برخاست &lt;BR&gt;همیشه یک نفر باید به پا خیزد &lt;BR&gt;به آرامی سخن سر داد &lt;BR&gt;تساوی اشتباهی فاحش و محض است &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معلم&lt;BR&gt;مات بر جا ماند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و او پرسید &lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک با یک برابر بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معلم خشمگین فریاد زد &lt;BR&gt;آری برابر بود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و او با پوزخندی گفت &lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود &lt;BR&gt;آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود &lt;BR&gt;وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت &lt;BR&gt;پایین بود &lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود &lt;BR&gt;آن که صورت نقره گون&lt;BR&gt;چون قرص مه می داشت &lt;BR&gt;بالا بود &lt;BR&gt;وان سیه چرده که می نالید &lt;BR&gt;پایین بود &lt;BR&gt;اگریک فرد انسان واحد یک بود &lt;BR&gt;این تساوی زیر و رو می شد &lt;BR&gt;حال می پرسم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک اگر با یک برابر بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نان و مال مفت خواران &lt;BR&gt;از کجا آماده می گردید &lt;BR&gt;یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک اگر با یک برابر بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟&lt;BR&gt;یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک اگر با یک برابر بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معلم ناله آسا گفت &lt;BR&gt;بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک با یک برابر نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 22:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوک و اس ام اس</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مخصوص نیمه شب:سلام ببخشید بی موقع مزاحم شدم یه سوال فنی داشتم.به نظر شما کمک فنر ماشین بیگلی بیگلی چی بود که گوریل انگوری روش می نشست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;از دست زمانه تیر باید بخوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دائم ناگزیر باید بخوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بچه تو هنوز شیر باید بخوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گاهی وقتا اینقدر حواست به خودته و در آرزوهای خودت غرق میشی که یادت میره یه نفر منتظرته تا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;از دستشویی بیای بیرون!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سلام،دیشب خواب دیدم توی باغ سرسبز داشتی برای خودت قدم میزدی،منم اونجا بودم کنار دریاچه،دیدم یه گل قرمز بین لباته،داشتی به من نزدیک میشدی...می خواستم یه چیزی بهت بگم اما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یه دفعه چوپونت اومد و بردت طویله!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;(مخصوص نیمه شب)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوابی؟بیداری؟شوخی نکن!خوابیدی یا بیداری؟اگه خوابی پس چرا بیداری؟دیدی ناقلا؟بیداری!شاید هم بیدار بودی!دیدی خواب بودی؟پس بیداری!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کاری نداشتم...فقط میخواستم ببینم خوابی یا بیدار!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;عروسک قشنگ من قرمز پوشیده/تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;عروسک من چشماتو وا کن / اس ام اس تو حالا نگاه کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;عروسکم اسگول شدی برو لالا کن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پاشو برو مسواک بزن بعد بخواب!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-ستاد دخالت در تمام امور کشور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ببخشید نصف شبی مزاحمت شدم.بچه ها میگن اطلاعات ورزشیت خیلی خوبه!می خواستم بدونم دیشب دیوید بکهام دستشویی رفت یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نمیدونم خواب دیدم به تو اس ام اس دادم؟خواب بودم به تو اس ام اس دادم؟از خواب پا شدم به تو اس ام اس دادم؟تو خواب بودی بهت اس ام اس دادم؟کرم داشتم تو خواب به تو اس ام اس دادم؟تو نصف شب اس ام اس رو خوندی؟ یا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بی خیال بگیر بخواب!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هاست رایگان</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>سلام دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دفعه با یه پست خیلی خیلی متفاوت اومدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براتو یه لیست کامل از سرویس هاست رایگان آوردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ادامه مطلب برین تا خودتون متوجه بشین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 08:06:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون دست و پا...بدون ناراحتی</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این واقعاً باورنکردنی است ولی یک مثال محض از نفرین زندگی گذشته است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غیر ممکن وجود ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اسم من نیک ووجیچیچ است .من معلول و بدون عضو به دنیا آمدم و دکترها هیچ توضیح پزشکی برای این نقص مادرزادی من نداشتند . تصور کنید من در زندگی با چه مشکلات و موانعی روبرو بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.avijehcenter.ir/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;منبع : www.avijehcenter.ir-مجله آویژه&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/1yub1z.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدر و مادر من هر دو مسیحی بودند . حتی پدرم پیشوای روحانی بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال ، در صبح روز چهارم دسامبر 1982 در ملبورن (استرالیا) آخریم دو کلمه ای که در فکر والدین من بود ، شکر خداوند بود . اولین پسر آنها بدون عضو و معلول به دنیا آمده بود . آنها هیچ گونه آمادگی برای رویارویی با این مسئله نداشتند . دکترها شوکه شده بودند و هیچ جوابی برای آنها نداشتند . اونها هنوز هیچ دلیل پزشکی برای اینکه چرا این اتفاق افتاد ندارند . حالا نیک برادر و خواهرهایی داره که مثل بچه های دیگه به دنیا آمدند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمتم کلیسا برای تولد من ماتم گرفته بودند و خانواده من بسیار متأثر شده بودند . همه می گفتند : ( اگر خدا خدای عشق است چرا باید همچین اتفاقی به این بدی نه برای یک فرد معمولی بلکه برای یک مسیحی که خود را وقف خدا کرده است رخ بدهد .))&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدرم فکر می کرد مدت زیادی زنده نمی مانم اما آزمایش ها ثابت کرد یک پسر کاملاً سالم با اعضای کمتر هستم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانواده من یک نگرانی عمده و ترس آشکار در مورد نوع زندگی من داشتند . در طول آن سالها خداوند به آنها قدرت ، عقل و جرأت داد . کمی بعد از آن من به اندازه کافی بزرگ شده بودم که به مدرسه بروم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قانون استرالیا به من اجازه نداد تحصیل خود را به طور یکپارچه در مدارس اصلی شروع کنم به دلیل ناتوانی فیزیکی من .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.avijehcenter.ir/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;منبع : www.avijehcenter.ir-مجله آویژه&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/9864qg.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بقیه متن وعکسها در ادامه مطلب&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.avijehcenter.ir&quot;&gt;منبع&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 07:49:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.&lt;BR&gt;ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.&lt;BR&gt;پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟&lt;BR&gt;-دانشجو هستند.&lt;BR&gt;-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟&lt;BR&gt;-ما هم شغلشان را عرض كرديم.&lt;BR&gt;-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.&lt;BR&gt;-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:&lt;BR&gt;به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.&lt;BR&gt;-پس بيكار هستند.&lt;BR&gt;-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند&lt;BR&gt;پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.&lt;BR&gt;عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .&lt;BR&gt;تا اسم?هزار تا سكه طلا? آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.&lt;BR&gt;بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.&lt;BR&gt;-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟&lt;BR&gt;بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه... &lt;BR&gt;بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.&lt;BR&gt;و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله &lt;BR&gt;بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.&lt;BR&gt;مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...&lt;BR&gt;بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.&lt;BR&gt;بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟&lt;BR&gt;پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.&lt;BR&gt;بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.&lt;BR&gt;و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.&lt;BR&gt;دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.&lt;BR&gt;بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !&lt;BR&gt;پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.&lt;BR&gt;بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟&lt;BR&gt;- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!&lt;BR&gt;پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.&lt;BR&gt;بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.&lt;BR&gt;- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.&lt;BR&gt;- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟&lt;BR&gt;مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!&lt;BR&gt;در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.&lt;BR&gt;بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟&lt;BR&gt;كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!&lt;BR&gt;ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.&lt;BR&gt;باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.&lt;BR&gt;بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟&lt;BR&gt;اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.&lt;BR&gt;و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.&lt;BR&gt;يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.&lt;BR&gt;من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.&lt;BR&gt;پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟&lt;BR&gt;من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . . &lt;BR&gt;-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.&lt;BR&gt;-آخه هزار تا سكه هم. . .&lt;BR&gt;-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.&lt;BR&gt;ولي دو دانگ خانه. . . &lt;BR&gt;پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.&lt;BR&gt;-سفر حج هم. . .&lt;BR&gt;-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.&lt;BR&gt;-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . . &lt;BR&gt;-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.&lt;BR&gt;-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .&lt;BR&gt;-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد&lt;BR&gt;-در مورد جهيزيه گفتيد. . .&lt;BR&gt;-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.&lt;BR&gt;-اما قضيه ي آن كلفت. . . &lt;BR&gt;-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .&lt;BR&gt;وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . . &lt;BR&gt;پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.&lt;BR&gt;گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.&lt;BR&gt;تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.&lt;BR&gt;با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟&lt;BR&gt;-نه، فقط مواظب باش.&lt;BR&gt;-تو هم همين طور.&lt;BR&gt;خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.&lt;BR&gt;و راه افتادم به طرف دانشگاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.binandeh.com/archives/sargarmi/dastan/page-3.htm&quot;&gt;منبع&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 21:26:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان سیندرلا(طنز ایرانی)</title>
<link>http://bjanbe.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-TOP: #c0c0c0 1px solid&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma&gt;يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .&lt;BR&gt;سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا&quot; ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا&quot; به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-TOP: #c0c0c0 1px solid&quot; width=8&gt; &lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 21:24:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bjanbe&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>bjanbe</dc:creator>
<guid>http://bjanbe.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
