تبليغاتX
ورود خانوما اکیداً ممنوع

* قيمت هر سكه طلا امروز در بازار با ۶۰ ميليون تومان كاهش به يك ميليارد و چهل ميليون تومان رسيد.

* ايران خودرو: هفتاد و نهمين مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است كه نسبت به مدل قبلي تحول زيادي داشته. طول آنتن آن ۱۰ سانتي متر افزايش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط ۴۵ ميليون تومان گران تر است.whistling

* براي اولين بار ايران به دور دوم مسابقات جام جهاني راه يافت. علي دايي: هلوز قثد ندالم كه از دنياي فوتبال خداحافثي كنم و شلايط خوبي بل تيم ملي حاكم اثت …… به قولي……:301:

* دولت موفق شد نرخ تورم را كاهش داده و آنرا از ۶۳% به ۶۲/۵% برساند.:32:

* يكصد و شصت و سومين قطعنامه شوراي امنيت در مورد فعاليتهاي هسته اي ايران به تصويب رسيد. در عين حال رئيس آژانس هسته اي اعلام كرد عليرغم هشتصد و سي و دومين گزارش ايران در مورد فعاليتهاي هسته اي هنوز ابهاماتي در اين زمينه وجود دارد كه اميدواريم به زودي بر طرف شود.not worthy

* به علت اتمام ذخاير نفت و گاز دولت در اطلاعيه اي از مردم عزيز ايران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جويي نمايند.

* يكي از نمايندگان مجلس خواهان كاهش سن ازدواج شد. وي گفت دولت با تدابير صحيح و اصولي سعي دارد متوسط سن ازدواج دختران را از ۵۰ سال به ۴۵ سال كاهش دهد. همچنين وي گفت در نظام طبيعت اصولا مرد نيز مانند زن حق مشاركت در فعاليتهاي اجتماعي و سياسي را دارد.:girl_sigh:

* نيروي انتظامي كرج چند سارق را كه به سرقت ديش هاي ماهواره مردم اقدام مي كردند دستگير كرد و ديش هاي مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.:7:

* شوراي نگهبان ۲۹۹۹ نفر از ۳۰۰۰ كانديداهاي اصلاح طلب نمايندگي مجلس را رد صلاحيت كرد.

* به علت برخي مشكلات و نواقيص، چشم انداز ۲۰ ساله باز هم تمديد شد.

* قيمت هر كيلو مرغ به هفت ميليون تومان رسيد. جالب است بدانيد در ۵۰ سال قبل مردم با هفت ميليون مي توانستند يك اتومبيل بخرند.:50:

* روئساي جمهوري اسلامي انگليس و جمهوري اسلامي آلمان از عمل نشدن و عدم اجراي صحيح اسلام در ايران ابراز نگراني كردند.:117:


* ۷۰ درصد مردم زير خط فقر زندگي ميكنند اين در حاليست كه اين آمار نسبت به سال قبل كاهش خوبي را نشان مي دهد.

* از اين به بعد صدا و سيما براي انتخاب مجريان زن، مسابقه ملكه زيبايي برگزار مي كند.:32:

* نيروگاه اتمي بوشهر به زودي به بهره بر داري مي رسد.

* مديرعامل سايپا: با تكيه به دانش بومي تانك و تراكتور پرايد را طراحي كرديم.peace sign

* شركت ايرباس، طي شكايتي به سازمان ملل خواستار آزاد سازي هواپيماهايش از دست ايران شد و خاطر نشان كرد كه اين هواپيماها ۷۰ سال پيش از رده خارج شده اند.I don't want to see

 | 
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم?هزار تا سكه طلا? آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه

منبع

 | 

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

 

 

 | 
با توجه به راستاى اينكه اين هفته، هفته كتابخوانى است گروه پرطرفدار ?چ.س.م.خ? (يعنى من و سهيل و منصور و خسرو) تصميم گرفت در پاسخ به نامه هاى فراوان خوانندگان ايران جمعه، يك راهنماى كوتاه كتاب خوانى منتشر كند. (البته چون جناب خسرو تپل فقط مشغول خوردنه و منصور خان هم كه فقط از فوتبال سر در مى آره و اون سهيل هم كه چشم نداره بتونه كتاب بخونه، خودم مجبور شدم اين راهنما رو بنويسم.)
اصولاً كتاب ها را مى شود به دو دسته كلى تقسيم كرد:
۱. كتاب هاى درسى
اين كتاب ها، تنها كتاب هايى هستند كه همه صفحات آنها خوانده مى شوند. چون شما هرچقدر هم كه تنبل باشيد بالاخره شب امتحان يك مقدارى به بيمارى عذاب وجدان دچار مى شويد و به همين خاطر مجبور مى شويد نگاهى به صفحات آنها بيندازيد. اما از طرف ديگر اينها تنها كتاب هايى هستند كه بعد از خواندن شان احتمالاً ديگر به درد لاى جرز ديوار هم نمى خورند، ولى تجربه ثابت كرده كه آخرين چهارشنبه سال كه سر مى رسد اين كتاب ها براى خودشان احتمالاً ديگر اهميتى پيدا مى كنند كه نگو! درضمن يك عده آدم بيكار ديگر هم هستند كه كتاب هايى مى نويسند با عنوان كتاب هاى كمك درسى. كاربرد اين كتاب ها هم فقط حدود چهار، پنج ماه مانده به كنكور است و پس از آن باز بايد تا آخرين چهارشنبه سال صبر كنيد تا از خجالت شان درآييد.
۲. كتاب هاى غيردرسى
اين كتاب ها خودشان به دسته هاى متعددى تقسيم مى شوند اما نكته اينجاست كه خواندن اين كتاب ها براى خوانندگان شان كلى كلاس دارد و مثلاً در تلويزيون هى مى پرسند كه شما چه قدر مطالعه غيردرسى داريد و اگر نداريد چرا؟! اما وقتى كه اين كتاب ها را دست مى گيريد و شروع مى كنيد به خواندن شان همه چپ چپ نگاه تان مى كنند و با خودشان فكر مى كنند كه باز داريد درس را مى پيچانيد! خلاصه كه خواندن كتاب هاى غيردرسى از هر نظر كار سختى ست.
اين كتاب ها گونه هاى متفاوتى دارند؛
الف. كتاب هاى علمى - تخيلى:
تقريباً نود درصد اين كتاب هاى علمى - تخيلى رو يه نويسنده بيكار فرانسوى به اسم ژول ورن نوشته! توى همه داستان هاش هم معمولاً يه اختراع عجيب و غريب ثبت مى كنه. از همه جالب تر اينه كه توى مقدمه همه كتاب هاش نوشته شده وقتى ژول ورن اين داستانو مى نوشت كه خبرى از اين اختراعات نبود و اينا همش ساخته ذهن خلاق آقاى ورنه! معمولاً مخترعين شكست خورده و ضايع شده عاشق اين جور كتاب ها هستند يا اينكه خودشون مى شينن به نوشتن اين جور داستان هاى خالى بندى. مثلاً تا دلتون بخواد داستان در مورد نامرئى شدن و سفر به آينده نوشته شده.
ب. كتاب هاى تاريخى:
اين دسته كتاب ها خودشون به دو دسته ديگه تقسيم مى شن؛ كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه كرده و كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه نكرده. آخه ماجرا اينه كه عده اى درباره اش مى گفتن عادت داشته از يه برگ كاغذ كه براى ترجمه بهش مى دادن، يه كتاب دويست صفحه اى دربياره و به خاطر همين بيشتر از اينكه داستان هاش براساس اتفاقات تاريخى باشه، ناشى از خيال پردازى هاش بود. اما همين خيال پردازى ها كلى طرفدار داره و هنوز هم كه هنوزه كتاب هاش چاپ مى شه. مثلاً از هر ده نفرى كه تو خيابون مى بينين، ۹ تاشون ?سينوهه? رو خوندن و اون يكى هم وسط هاشه و هنوز كتابو تموم نكرده.
ج. كتاب هاى مخصوص كودكان:
نمى دونم اگه موجود تنبلى به اسم ?حسنى? نبود اين نويسندگان خلاق كتاب هاى كودكان چى كار مى خواستن بكنن. همه كتاب هاى اين دسته در عنوان هاى ?حسنى نگو يه دسته گل?، ?حسنى توى ده شلمرود? و ?حسنى نگو، بلا بگو? خلاصه مى شه. از شونصد سال پيش تا حالا هم كه اين كتاب ها هى تجديد چاپ شدن هيچ فرقى نكردن هنوز هم از جعبه شيرينى به عنوان كاغذ براشون استفاده مى كنن. اما چند تا نويسنده گمنام ديگه مثل رولد دال و هانس كريستين اندرسن و اينا هم هستن كه قبلنا (يعنى قبل از اينكه راهى اون دنيا بشن) چند تا كتاب براى بچه ها نوشتن.
د. كتاب هاى روانشناسى:
?موفقيت در سى ثانيه?، ?چگونه يك شبه پولدار شويم?، ?توى تهرون پول ريخته?، ?برنامه ريزى علمى براى همه? و... اينها كتاب هاى روانشناسى هستن كه همه شون عين همه ان و هيچ فرقى با هم ندارن. فقط توى هركدوم به شما آموزش مى دن كه بايد به خودتون اطمينان كنين و اعتماد به نفس داشته باشين و اگه دماغ تون اندازه دماغ منصوره ايراد نداره بلكه اين از زيبايى هاى طبيعته. تازه اگه هم مى خواين توى زندگى آدم موفقى بشين بايد برنامه ريزى كنين و اين حرفا. وسط كتاب هاشون هم هى جمله هاى ريز و درشت از اين و اون مى آرن. اما اگه دو هزار تا از اين كتاب ها رو هم بخونين چيزى درست نمى شه! آخرش شب امتحانى مى شه ديگه!
ه. كتاب هاى كميك استريپ:
از اين كتاب ها توى فرنگ (يعنى خارجه) زياد چاپ مى شه و همه هم عاشق شون ان و كلى فيلم هم از روشون ساخته مى شه، مثل ?اسپايدرمن? و ?مردان ايكس?. اما توى ايران فقط يه ?تن تن و ميلو? رو مى شناسن و هيچكى هم به ذهنش نمى رسه كه لااقل دو تا كتاب ديگه هم ترجمه كنه و به چاپ برسونه. تازه باحاليش اينجاست كه همه مى گن واقعا جاى خالى اين گونه كتاب ها احساس مى شه و مسؤولان بايد به فكر باشن، بعدش به جاى اينكه يه كارى بكنن سوت بلبلى مى زنن و از كنار هم رد مى شن! البته يه تعداد معدودى از اين كتاب ها توى ايران هم چاپ شده مثل ?دلمه? و ?آقاى كا? اما چون از هيچكدوم حمايت نشده و براشون هم زياد تبليغى نشده، زياد فروش نرفته. خلاصه كه ملت هنوز هم بعد از سى، چهل سال ترجيح مى دن داستان تن تن و جواهرات ناپديد شده كاستافيوره رو بخونن!


و. مجموعه داستان ها:
اصولاً نويسنده ها وقتى بيكار مى شن يا حوصله شون سر مى ره يا مثلاً با همسرشون دعواشون مى شه شروع مى كنن به نوشتن داستان هاى كوتاه. اين داستان هاشون هم معمولاً سر و ته درست و حسابى نداره، يعنى درواقع اصلاً داستان نيستن! بعد از يه مدت كه اين داستان ها زياد مى شه و مثلاً به هفت هشت تا مى رسه تصميم مى گيرن اينا رو يه جا به چاپ برسونن تا طرفداراى پرشمارشون بتونن به اونها دسترسى داشته باشن. خلاصه كه اين طورى ?مجموعه داستان?ها پديد مى آن. معمولاً اين كتاب ها از چند تا داستان ده، دوازده صفحه اى تشكيل شدن كه خود نويسنده هم درست و حسابى نمى دونه ماجراشون چيه و فقط به خاطر اينكه زندگى خرج داره اونا رو به چاپ مى رسونه.
ز. كتاب هاى پليسى:
اين كتاب ها معمولاً جزو پرطرفدارترين و پرخواننده ترين كتاب ها هستند و هميشه ماجراى كشته شدن يا ناپديد شدن يه آدمى رو روايت مى كنن. توى اين داستان ها هميشه يه كارآگاه باهوش هم هست كه با كمك دستيار خنگش ماجرا رو حل مى كنه. معروف ترين اين كتاب ها رو هم آگاتا كريستى و سر آرتور كانن دويل و الرى كويين نوشتن . شخصيت هايى مثل ?پوآرو?، ?شرلوك هولمز? و ?خانم مارپل? هم همون كارآگاه هايى هستند كه معماها رو حل مى كنند. خوبى اين داستان ها اينه كه معمولاً تا آخرش خواننده رو سر كار مى ذارن، مثلاً هى با خودتون فكر مى كنين كه فلانى چون نصفه شب ها ساعت ۱۲ از اتاق خوابش يواشكى مى آد بيرون حتماً قاتله اما آخر كتاب مى فهمين كه بيچاره مشكلات مرتبط با دستشويى داشته و قاتل يكى ديگه است كه اصلاً فكرشو نمى كردين. خلاصه كيفى داره اين كتاب هاى پليسى، معمايى.
ح. كتاب هاى عاشقانه:
اين كتاب ها معمولاً كمتر از پونصد صفحه نيستن! همه ش هم درباره دو بلبل عاشق هستن كه از بد حادثه و مثلاً در اثر يك جنگ خانمان سوز از هم دور افتادن و حالا دارن در تب عشق همديگه مى سوزن. در نمونه هاى جديدتر اين كتاب ها، دو بلبل عاشق همديگه رو زير بارون و توى ايستگاه اتوبوس ملاقات مى كنن و دلباخته هم مى شن اما متأسفانه يكى شون مجبوره با يكى ديگه ازدواج كنه...
خلاصه كه اگه سريال هاى بعدازظهر تلويزيون رو تماشا مى كنين اين داستان ها رو هم حتماً بخونين. البته كاملاً بديهيه كه آخر اين داستان ها، بلبل هاى عاشق به همديگه مى رسن و امكان نداره توى عشق شون شكست بخورن. اگه يه وقت يه داستان عاشقانه اى خوندين كه قهرمان هاى داستان آخرش به هم نرسيدن مى تونين از نويسنده شكايت كنين و پولتون رو پس بگيرين.
|||
خلاصه كه كتاب خوندن خيلى كار خوبيه و كلى هم كلاس داره. تازگى ها هم مد شده از اين كتاب هاى جيبى زياد چاپ مى كنن و حتى وقتى مى رين ?گلاب به روتون? مى تونين از اين كتاب ها استفاده كنين.
 | 
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
 | 

فلوريدا:
اگر فيلي به پاركومــتري قفـل و زنجير شده است، هزينه پاركينگ با هزينه پارك هر اتومبيل ديگر برابر خواهد بود!

ايجاد هرگونه رابطه جنسي با جوجه تيغي ممنوع است!

خارج نمودن باد معـده بعد از ساعـت 6 بعدازظهر روزهاي پنجشنبه پيگرد قانوني دارد!‌

اسـتحمام در حالت عريان جرم محسوب ميشــود! (‌از اين به بعد با كت و شلوار...!‌)‌

پارك نمودن هرگونه خودروي باري در روبروي خانه ممنوع ميباشـد. مگـر آنكه صاحب خودرو، خانه نداشـته باشـد،‌ كه در اين صورت بلامانع است!


جورجيا:
بســتن زرافه به دسـتگاه تلفن عمومي و يا لامپ خيابان ممنوع است!‌


هاوائي:‌
وارد كردن سكه در داخـل گوش ممنوع است!


آيداهو:

ماهيگيري بر پشت شــتر يا زرافه ممنوع است!

سوارشدن روي چرخ و فلك در روزهاي يكشــنبه جرم محســوب ميشــود!


ايلينويز:

طبق قانون، افراد از صرف غذا در مكاني كه در حال آتش‌سوزي ميباشد منع گرديده اند!

خوراندن ويسـكي به سگ مجـاز نيست!‌

جريمه كشتن موش با چوب بيس بال برابر با 1000 دلار است!

شكلك درآوردن براي سگهــا ممنوع است!


اينديانا:
خوردن هندوانه در پارك ممنوع است!
تا 4 ساعت بعد از خوردن «سـير»، شخص اجازه ورود به سالن سينما يا تاتر را ندارد!

ماموران آتش‌نشاني موظفند قبل از اعزام به محل آتش‌سوزي، به مدت پانزده دقيقه به تمرين بپردازند!



كنتاكي:


پرتاب تخم مرغ به بلندگوهاي عمومي، يك سال زندان درپي دارد!


لويزيانا:
سرقت «تمسـاح»،‌ تا ده سال محكوميت دارد!

دزدي از بانك و شليك به سوي مامور بانك بوسيله تفنگ آب پاش خلاف قانون است!

در هنگام پرواز، اجازه خارج شدن از هواپيما را نداريد!


مريلند:
همراه بردن شـير (‌سلطان جنگل! نه از اون خوردني‌هاش!‌) به داخل سالن سينما اكيداً ممنوع است!


مينسـوتا:
افرادي كه اردك يا مرغي را روي سر خود بگذارند، اجازه عبور از مرزهاي ايالتي را ندارند!

صاحبان خانه با شماره پلاكهاي زوج اجازه آبياري باغچه خود را در روزهاي فرد ماه ندارند!


ايالت‌هاي ديگر:

هركه بر روي ريل قطار نمك بريزد،‌ جریمه ميشود!

قرار دادن بســتني قيفـي در جيب عقب شـلوار،‌ تحت هرشرايطي ممنوع است!

دوچرخه‌سـواري در اسـتخـر اكيدا ممنوع است!


تيراندازي به خرس ممنوع است. همچنين بيدار كردن خرس جهت تهيه عكس يادگاري مورد اشكال است!

خوراندن نوشابه الكلي به گوزن‌ها ممنوع است!‌

ميمون‌ها نميتوانند در وان حمام بخوابند!

پارس كردن سگها بعد از ساعت 6 بعد از ظهر ممنوع است!

هيچ اتومبيلي بدون راننده نميتواند سريع تر از 60 مايل در ساعت برود!

ليس زدن قورباغه ممنوع!

برخورد ناصحيح با موش در ايالت كلرادو ممنوع ميباشـد!

خريد آبجو بعد از 12 نيمه شب يكشـنبه ممنوع است.

عبور از خيابان در حالي كه روي دو دسـت راه ميرويد ممنوع اسـت!

خلاف قانون است اگر بعد از غروب خورشيد فردي در كنار ساحل عقب عقب راه برود!

خلاف قانون است اگر فردي در اماكن عمومي لباس شنا بپوشد و آواز بخواند!

 | 

 علائم اعتیاد به اینترنت!

* ساعت 4 صبح که از خواب بیدار شده‌اید و برای آب خوردن به طرف آشپزخانه می‌روید در بین راه Emailهایتان را چک می‌کنید.

* وقتی مودم را خاموش می‌کنید احساس پوچی می‌کنید، مثل اینکه عزیزی را از دست داده باشید.

* تصمیم می‌گیرید یکی دو سالی بیشتر در دانشگاه باشید فقط بخاطر دسترسی رایگان به اینترنت.

* در نامه‌های پستی هم از Smiley (مثل (-: ) استفاده می‌کنید.منبع : شاهوار دات نت

* وقتی می‌خواهید بخندید سرتان را نود درجه بسمت چپ می‌چرخانید (رجوع شود به مطلب قبل).

* تکالیفتتان را به فرم HTML در‌می‌آورید و آدرس آنرا به استادتان می‌دهید.

* سگ شما هم برای خودش یک صفحه وب دارد.

* حتی خوابهای شبهایتان هم به فرمت HTML است.

* سنتان را به صورت 3.x نشان می‌دهید.

* پسرتان جواد را Java صدا می‌زنید.

* همسرتان را به این صورت معرفی می‌کنید: aghamon@work.money و ayal@kitchen.com

* همه دوستانتان یک @ در اسمشان دارند.

* از اینکه در یک آگهی ترحیم نمی‌توان آدرس Email جدید مرحوم را نوشت ناراحت هستید.

* تنها ارتباطتان با افراد منزل از طریق Email است.

* انتخاب بین پرداخت قبض آب و هزینه اشتراک اینترنت آسان است، باید مدتی بی‌آبی را تحمل کرد.

* خانمتان یک کلاه گیس بر روی مانیتور می‌گذارد که به شما یادآوری کند که او چه قیافه‌ای دارد.

* بر روی کنترل تلویزیونتان هم Double Click می‌کنید.

* نیمی از سفرتان را در هواپیما در حالی طی می‌کنید که کامپیوتر کیفی‌یتان را به روی پاهایتان و بچه‌تان را در جعبه بالای سرتان گذاشته‌اید

 | 
خانم ها در سن هيجده تا بيست و يك سالگى مانند آفریقا یا استرالیا هستند:نيمه كشف شده، وحشى، با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى


در سن 21 تا سى سالگى مثل آمریکا یا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل


در سن 30 تا سى و پنج سالگى مانند هند یا اسپانیا هستند : بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايى هاى خود


بين سن 35 تا چهل سالگى مانند فرانسه یا آرژانتین هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند


در سن 40 تا پنجاه سالگى مثل یوگوسلاوی یا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند


بين 50 تا شصت سالگى مانند روسیه یا کانادا هستند: بسيار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند


در سن 60 تا هفتاد سالگى مانند انگلستان یا مغولستان اند: با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده


بعد از هفتاد سالگى شبیه آلبانی یا افغانستان اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود
 | 

 آگهی ازدواج

خانمی هستم جوان و زیبا-خوش صحبت و شیرین زبان-دارای وضع مالی خوب و از خانواده اصیل ایرانی با چشمان درشت و مشکی-دماغ قلمی و کمر باریک-خوش آواز و هنرمند.حاضر به ازدواج با هیچ مرد احمقی نیستم،فقط آگهی دادم نتا دلتون بسوزه.

 

آقایی هستم...

آقایی هستم 50 ساله-خوش تیپ-با درآمد مکفی-اهل معاشرت-علاقه مند به ورزش-احساساتی و رمانتیک-حاضر به متارکه و طلاق با خانمی هستم 48 ساله-نق نقو-لجوج- بی معرفت...

واجدین شرایط بدون اینکه با من حرفی بزنند رضایت نامه خود را از طریق راهنمای 965 برای من بفرستند.

 

خانمی هستم...

خانمی هستن 45 ساله که 43 ساله به نظر میرسم.دارای اندامی زیبا و چهره دلربا-مهربان،سازگار و پایبند به خانواده-حاضر به جدایی و سه طلاقه از شوهری هستم احمق-بی شعور-الاغ با آن قیافه اکبیر و حقوق بخور و نمیر و بی اطلاع از آداب و معاشرت و خاک بر سری که آگهیش اون بالا چاپ شده.

رضایت نامه ام را به راهنمای 965 پست کردم.

 

آگهی صیغه

آخوندی هستم...آخ ببخشید این ضعیفه زنم داره میاد!

 | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

 | 
 
 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

 | 
 
خياروهلو و سيب جلوي شماست. بين اين 3 ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟

(تمرکز کنيد و جواب را در ذهن خود نگه داريد. حال ويژگيهاي شخصيّت خود را مطابق جوابتان در پايين صفحه بيابيد.) . . .

جواب: اگر هلو را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که هلو دوست دارد! اگر سيب را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که سيب دوست دارد! اگر خيار را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که خيار دوست دارد

 | 

قانون امتحان و نمره

توضيحات:براساس روابط شیمیایی و فیزیکی موجود بین دانشجو و نمره و براساس قوانین نگارش،ادب و نزاکت فارسی،سه حالت زیر را میتوان در نظر گرفت:

حالت اول:رابطه بین نمره و دانشجو با فعل شدن بیان میشود.

مثال:"...فیزیک دو 17 شدم،خب،بچه ها من برم خونه واسه ترم بعد درس بخونم..."

اکثر جمعیت این گروه را دانشجویان واقعی تشکیل میدهند،که با تلاش و کوشش،نمره مطلوب خود را میشوند.

حالت دوم:رابطه بین نمره و دانشجو با فعل دادن بیان میشود.

مثال:"...فیزیک دو بهم داده 8 !مرتیکه اصلاً راه نمیده..."

اکثر جمعیت این گروه را دانشجویان ناموفق تشکیل میدهند که بدون تلاش و کوشش، نمره نامطلوب به آنان داده میشود.

حالت سوم:رابطه بین نمره و دانشجو با فعل گرفتن بیان میشود.

مثال:"...بلاخره این فیزیک دو یه دونه 10 گرفتم! دهنم صاف شد..."

اکثر جمعیت این گروه را دانشجویان موفق تشکیل میدهند که با تلاش و کوشش نمره نسبتاً مطلوب خود را میگریند.

یک اصل: حق گرفتنی است نه دادنی!

تبصره: نمره از حقوق دانشجویان است.پس راه های احقاق حق به شرح زیر بیان میشود:

روش اول:گرفتن نمره قبل از امتحان:

مطالعه درس در طول ترم و(یا)یک هفته قبل از امتحان و(یا)شب امتحان.

این روش آسانترین و مطمئن ترین روش ممکن است،به همه توصیه میشود.ولی مطابق آمار و اطلاعات موجود تنها نیمی از دانشجویان فقط از این روش استفاده میکنند.دانشجویان واقعی از علاقه مندان این روش هستند.

پیشرفت علم در این روش تأثیری ندارد.جنسیت در این روش تأثیری ندارد.

یک تجربه:در این زمینه هیچ تجربه ای ندارم!!

روش دوم:گرفتن نمره هنگام امتحان:

تقلب به روشهای مختلف(استفاده از تکه های کاغذ،نگاه کردن برگه دیگران،صحبت کردن،پنهان کردن جزوه در جای مناسب،نوشتن نکات مهم بر روی اعضای مناسب( ! ) بدن،تقلبهای پیشرفته و تکنولوژیک مثل استفاده از سیستم Hands Free موبایل با استفاده از ماشین حسابهای پیشرفته و احیاناً مجهز به سیستم Infra Red و...)

این روش پرخطر ترین روش ممکن است ولی معمولاً اگر با تبحر و تجربه کافی انجام شود و منابع معتبر مورد استفاده باشد،یهترین نتیجه را میدهد.

هماهنگی،برنامه ریزی،اعتماد به نفس و انتخاب زوج مناسب،جزو مهمترین ملزومات این روش میباشند.دانشجویان موفق و ناموفق از این روش استفاده میکنند.با پیشرفت علم،این روش هم پیشرفت میکند.جنسیت در این روش مؤثر است.طبق تجربیات،آمار و اطلاعات موجود،دختران در این روش چندان موفق نیستند و به علت ترس بیش از حد و عدم اعتماد به نفس کافی،با مشکل مواجه میشوند.(استثنا هم دارد)اما وضعیت ظاهری دختران میتواند مؤثر باشد،چون همواره عده ای از پسران گلنواز و معلوم الحال تلاش برای رساندن تقلب به دختران خوشکل دارند.

یک تجربه:نمیدونم باورتون میشه یا نه ولی یک از دوستای من،وقتی جواب سؤالی رو توی کاغذ و برای دختری مینویسه،بالای کاغذ حتمــــاً شماره تلفن خودش رو هم مینویسه!!

روش سوم:گرفتن نمره بعد از امتحان:

صحبت و مشورتهای خصوصی با اساتید مربوطه،استفاده از انواع دستمال، مواد روان کننده،(سست کننده،بی حس کننده و غیره)ظاهر گول زننده، دروغهای عجیب و غریب ولی باور کردنی،استعدادهای ذاتی،روابط و آشنایان موجود و ...

این روش از متداول ترین روشهای موجود است و تقریباً تمام گروههای دانشجویان از این روش استفاده میکنند.این روش قانون خاصی ندارد و هر کس به شیوه خود این قانون را اجرا میکند و به تعداد دانشجویان،شگردهای مختلف وجود دارد.

امتحان کردن این روش،حتی برای یک بار به همه توصیه میشود.پیشرفت علم در این روش میتواند مؤثر باشد.جنسیت در این روش به شدت مؤثر است!

دختران معمولاً به علت بعـــــضی از نعمتهای خدادادی در این روش موفقترند.جواب گرفتن از این روش، به یک عامل مهم، یعنی حال استاد مربوطه بستگی دارد، که به شدت متغیر است.این روش محل پیدایش انواع و اقسام معجزات،داستانهای عجیب و ماجراهای عبرت آموز است.

یک تجربه:همین امیر خودمون،یه بار ID یکی از استید رو پیدا کرده بود و سعی کرد از طریق Chat مخ استاد مربوطه رو بزنه،ولی Ignore  شد و تلاشش بی نتیجه ماند!!

نصیحت:بهترین و آسانترین راه برای نمره گرفتن،درس خواندن است.اگر دانشجویی به خوبی درس بخواند،به هیچکدام از دو راه آخر احتیاجی ندارد،منت هیچ بنی بشری را هم نخواهد کشید.

نتیجه گیری:برای گرفتن حق،در هر حالت تلاش و کوشش لازم است.

شعر:نابرده زجر،نمره میسر نمیشود           20 آن گرفت جان برادر که شاهکار کرد!

 

 | 

 

ساعت 8 صبح:درگیری در خیابان،ترافیک سنگین،مچاله شدن اعصاب.

ساعت 9صبح:خمیازه کشیدن در اتاق اداره.

ساعت 10 صبح: دعوا در شورای شهر و مجلس.

ساعت 11 صبح:دریافت احضاریه برای حضور در دادگاه.

ساعت 12 صبح: انتشار روزنامه کیهان،آبروریزی از شهروندان.

ساعت 1 بعد از ظهر: ناهار،نماز و غیبت.

ساعت 2 بعد از ظهر: شنیدن اخبار فجایع ار صدا و سیما.

ساعت 3 بعد از ظهر: جلسه مطبوعاتی جبهه مشارکت، تهدید به خروج از حاکمیت.

ساعت 4 بعد از ظهر: پایان وفت اداری،همه از 8 ساعت بیکاری خسته اند.

ساعت 5 بعد از ظهر: آغاز ترافیک سنگین در شهر،لندکروزها به خیابان می آیند.

ساعت 6 بعد از ظهر: مردم به سینما میروند تا فیلمهای عشقی-سیاسی نگاه کنند.

ساعت 7 بعد از ظهر:اوج ترافیک در بزرگراه،فحش خواهر و مادر رانندگان محترم به همدیگر.

ساعت 8 بعد از ظهر:اوپدس بازی توسط جوانان محترم در خیابان جردن،بانوان محترم در خیابان منتظر هستند.

ساعت 9 شب: مروری بر اخبار فجایع روزانه از صدا وسیما.

ساعت 10 شب:پخش اعترافات وافشاگری،مجادله و مناظره.

ساعت 11 شب: تماشای فیلم سینمایی از ماهواره،کارمندان می خوابند.

ساعت 12 شب: هجوم به اینترنت،جوانان چت میکنند.

ساعت 1 نیمه شب:ترافیک در بزرگراه کمی سبک می شود.

ساعت 2 نیمه شب:ترافیک در چت روم های ایرانی.

ساعت 3 نیمه شب:خمیازه پشت کامپیوتر،جوانان می خوابند.

ساعت 4 نیمه شب:صدای ریختن آهن در خیابان برای خانه هایی که دائماً در حال ساخت هستند.

ساعت 5 صبح:خوشبختانه همه خوابند.

ساعت 6 صبح:ماهواره ها برنامه کودک را شروع کرده اند،جیش،بوس،لالا،آخرین مشتریان تهاجم فرهنگی می خوابند.

ساعت 7 صبح:مستکبران می روند که بخوابند،مستضعفان بیدار می شوند.

 | 
 
یکی بود یکی نبود...

   یک ماه پیشونی بود که خوب دختری بود.یک نامادری داشت که کلاً ناجور بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود.دائماً ماه پیشونی را به کار میگرفت و بعدش می انداخت توی تنور.مرض داشت.یک روز نماینده پادشاه آمد دم در خانه شان و گفت برای پسر پادشاه دختر خوب دارند؟نامادری دختر زشت و بی هنرش را نشان داد.نماینده گفت:نه بابا این چیه؟! پادشاه یک دختر همه چیز تمام میخواهد که هم خوشگل باشد هم صاحب کمالات و هم کلی هنرمند و امروزی.نامادری گفت:همینه که هست.دیگر دختر نداریم. ماه پیشونی که توی تنور نشسته بود این صحنه ناجوانمردانه را دید ویهو تصمیم گرفت که بلند بشود وبر این ظلم و ستم چندین صد ساله را بشورد و جنبشی بکند.چفت در را به سختی باز کرد وبه نماینده پادشاه گفت من اینجا هستم.نماینده خوشحال شد وگفت:به به !چه دختر روشنفکر آوانگاردی...دستش را در حالی که شطرنجی شده بود و جلو چشمان حیرت زده نامادری و دختر بی کمال و مرتجعش با هم به قصر پادشاه رفتند.ماه پیشونی برای صرفه جویی در وقت به محض رسیدن شروع به حرکات موزون با شاهزاده کرد.شاهزاده در حالی که دلش اساسی ربوده بود،یکهویی آمد دست ماه پیشونی را بگیرد که ماه پیشونی جیغ کشید:وای نکن... شاهزاده گفت:ده...مگه قرار نیست تو زن من بشوی و همه چیزت مال خودم باشد؟ماه پیشونی گفت:ببین...بگذار سنگهایمان را همین الآن وابکنیم.اولاً که من زنت میشوم اما مال خودم هم هستم.یک خرده مدرن فکر کن.در ثانی من میترسم مبادا دوربینی چیزی ای دوروبرا باشد.اگر سی دی مان تکثیر شودبیچاره شده ایم رفته.من تازه میخواهم خوشبخت بشوم و کلی آرزو دارم.شاهزاده گفت نه بابا! در قصر من از این خبرا نیست. ماه پیشونی گفت در زندگی مدرن امروزی این قدر خوشبین نباش... شاهزاده گفت: بابا اینجا همه محرم اسرار و جان بر کف من هستند...
   هفته بعد...
بند یک زنان
ماه پیشونی:خجالت نمیکشی آمدی ملاقات من؟
شاهزاده: بد زمانه ای شده ماه پیشونی...بیا که برویم از این ولایت من و تو.
ماه پیشونی: دلم برای تنورهای نامادری نازنینم تنگ شده.صبح میرفتم تو،شب می آمدم بیرون.دلم خروسم را میخواهد...
شاهزاده:عیب ندارد! تحمل کن، فقط 2 سال است.خودم خروست میشوم.تو این مدت هم میروم دنبال درست و راس کردن کارهای مان که آمدی بیرون،برویم.
خوبه؟
ماه پیشونی:من نامادریم را میخواهم...

 | 

 

از آنجا كه امر ازدواج يكي از مهمترين اصول اجتماعي ، همچنين تشكيل خانواده يكي از مهمترين و
بنيادين ترين ساختارهاي اجتماعي ميباشد .
و همانطور كه ميدانيد حضور يك پسر مجرد ( عذب؟ يا عزب ؟)‌در ميان جمعي براي آن جمع موجبات
معصيت را فراهم ميدارد ، لذا اينجانب مرتضی كه هميشه حسن نيت و صداقتم را
در خدمت به اهالي محترم  سايت ثابت كرده ام از همين تريبون رسمي اعلام ميكنم كه
 
*.*.*من اصلا قصد ازدواج ندارم*.*.*

منتها ديگه خيلي اصرار ميكنيد .... چي بگم ؟

بقیه در ادامه مطلب

 | 
 

- نامه‌ي زير در جيب جنازه‌ي يکي از سربازان اسراييلي شرکت کننده در جنگ 33 روزه پيدا شده است. آگاهان وي را جواني 24 ساله و تا دندان مسلح گزارش داده‌اند. البته بر روي بدن اين سرباز اثري از زخم و يا حتي رد خوني يافت نشده است. متخصصين علت مرگ وي را فشارهاي عصبي پيش‌بيني کرده‌اند و دليل خود را تجمع بيش از حد اوره و آمونياک در اطراف شلوار وي بيان نموده‌اند.در جيب راست او عکس دختري زيبا با اندامي زيباتر بوده است که بي‌شباهت به «جنيفر لوپز» هم نبوده است. همراه اين نامه کاغذي نيز يافت شده که در ذيل جمله‌اي از "اسپينوزا" که مي‌گويد: «صلح تنها فقدان جنگ نيست؛ بلکه يک باور دروني است.» نوشته شده است: «جناب اسپينوزا بايد بدانند که تنها چيزي که مي‌تواند انسان را بدين باور برساند، گلوله است.»

سلام عزيزم!
الآن که در حال نوشتن اين نامه هستم؛ هيچ مهم نيست که کي هستم؟ از آنجايي که اين نامه را براي تو که همسر عزيزم هستي مي‌نويسم، برايت معلوم است که چه کسي هستم و به هيچ کس ديگري هم مربوط نيست. تنها چيزي که الآن مهم است اين است که من زير آتش شديد اين عرب‌هاي لعنتي گير کردم و بعيد مي‌دانم که بتوانم طلوع خورشيد فردا را ببينم. پس اقرار مي‌کنم
...؟!

 برای خواندن بقیه ی این نامه ی جالب و خواندنی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

 | 

(((مؤدب فداکار)))

 

***

 

درود بر اشخاص مؤدب و با تربیت.امروز توی اتوبوس واحد؛ سعادت یاری کرد و یکی از همین افراد با ادب و تربیت یافته را زیارت کردم.آدم ازمواجه شدن با چنین انسان هایی احساسی خوشایند پیدا می کند.لذت که می برد هیچ؛ امید وار هم   می شود.اتوبوس دریکی از ایستگاه ها وقتی نگه داشت؛یک دانه از آن پیرمردهای زوار در رفته و محترم ، آهسته و با احتیاط سوار شده؛ آمد جلو .دو ردیف قبل تر از ما یک جوان رشید و برومند که به نظر می رسید ورزشکار است و زیبایی اندام کار می کند؛ چون خیلی مؤدب و فداکار بود ؛همین که چشم مبارکش به پیرمرد افتاد؛ بلند شد. جایش را به او تعارف کرده گفت:بفرمائین بشینین.پیرمرد گفت:نه پسرم؛خیلی ممنون؛خودت بشین.جوان مؤدب گفت:نه شما بیائید بشینین.پیرمرد باز تشکر کرد و ننشست. ورزش کار جوانمرد؛ با آن روحیه ی ورزشکارانه اش؛ یکباره خیز برداشت یقه پیرمرد را گرفت او را کشید و محکم روی صندلی خالی نشاندش وبا نیمچه تشری به او گفت:بگیر بشین دیگه ناز می کنی!پیرمرد که برق از کلّه اش پریده بود؛هاج وواج به صندلی چسبیده بود.فکرش را هم نمی کرد که جوانی پیدا بشود و اینهمه به او احترام بگذارد!                                             

ـــ خب آنکه افتاد یک اتفاق خوب نبود از یک طرف پیرمرد زبان خوش حالی اش نبود از یک طرف هم مرد جوان زیادی مؤدب و فداکار بود.آنقدر ادب و فداکاری خونش بالا بود که نزدیک بود کار دست پیرمرد بدهد!                                   

نتیجه ؛ته مانده های نسل پیشین به خصوص آنها که پوکی استخوان دارند بهتر است نسل های امروزی ؛ که اعصابشان خط خطی است و ادبشان هم فوران     

می کند را درک کنند.                                                                           

برداشت جزئی:خواستید ناز کنید؛جّو گیر نشوید ؛شرایط موجود را خوب ارزیابی کنید ببینید نازتان خریدار دارد؛در غیر اینصورت از ناز کردن اکیداًخود داری فرمائید؛از ما گفتن!!                                                                             

برداشت کلی: تفریط و افراط در هیچ موردی خوب نیست حتی درادب داشتن !     

 | 

 

«((( وجدان  )))»

 

 ***

 

دوستم با یکی از آن افرادی که درضایع کردن حق این و آن نمره اش بیست بود در حال بحث و جدل بود ؛آشفته و عصبانی به او گفت:تو وجدانت را زیر پا  گذاشته ای .طرف اعتراض کرد : داری توهین می کنی ؟من هیچوقت وجدانم را زیر پا نمی گذارم  .من به طرفداری از او به دوستم  گفتم:چرا نا حق میگی این بنده خدا وجدانش کجا بوده که زیر پا بذاره ؟!                                                                          

 

«((( آقا پســـر )))»

 

***

 

آقا پسر رعنایی بود که روحیه ای ناشاد وچهره ای در هم  و گرفته داشت.از قضا پدرثروتمندش هم او را زیاد دوست می داشت .پسر جوان گویا دو سه مشکل عمده داشت به همین خاطر غمی بزرگ در دلش جا خوش کرده بود.یکی اینکه از آن همه درس خواندن وتحصیل کردن بهره ای نبرده ؛همچنان بیکار بود  دیگر اینکه در عشق شکست خورده و سوم هم اینکه پدری خسیس داشت و از این مشکلات روحی تصمیم به خودکشی گرفت؛ برای اجرای نقشه اش خود را بر پشت بام آپارتمان دوازده طبقه رساند .مادر که از تصمیم او آگاهی پیدا کرده بر سر و صورت خود زد وعجالتاً به جیغ کشی و مو کنی مشغول شد اما پدر در عقبش دوید و بربام آپارتمان حاضر شده والتماس کنان به او گفت:جیگرت برم چرا می خوای خودتو بکشی ؟تورو خدا اینکارو نکن.عزیزم ؛ می دونی قبر وسنگ قبر وهر مراسم ترحیمی چند در میآد؟! خواهش میکنم این کارونکن ؛به من رحم کن عزیزم !!                                                                                                                                    

                                                 

«((( دختر خنده رو)))»

 

***

 

دختر خانمی بود که روحیه ای شاد و چهره ای خندان داشت . پدرش به آن دختر با اخلاق و خوش رو گفت: دخترم لبخند تو همیشه خستگی را از روح و جسم من بیرون میکنه ؛به همین خاطر من هیچ وقت تو زندگیم احساس خستگی نمی کنم . عزیزم یادت باشه همیشه همینطور شاد و خنده رو باش . وسپس به شوخی تهدید کرد؛اخماتو تو هم کنی شوهرت می دم ازآن تهدید به بعد ؛ پدرهمیشه خسته بود !! 

 | 

«((( الاغ خوش یمن  )))»

 

***

 

عصر یک روز زمستانی بود آسمان شفاف و خورشید سخاوتمندانه می درخشید.حسنک به پارک رسید؛افسارالاغش را به تیر برق توی پیاده رو بست او که جوانی تحصیلکرده و جویای کار بود؛ نومید از نیافتن کاری مناسب ؛آمد که تا در پارک دقایقی بنشیند ؛هم الاغش کمی استراحت کند و هم خودش از آفتاب گرما بخش زمستانی لذت ببرد . بر یکی از نیمکتهای آفتابگیر پارک که حاج آقایی نشسته بود؛ فرود آمده گفت:سلام حاج آقا .حاجی گفت: سلام و یکباره به گذشته های دور وخاطره انگیز بر گشته گفت: چهل و دو سال پیش مث حالای تو جوون وبیکار بودم ؛خری هم داشتم ؛یه روز سوار الاغ داشتم می رفتم یه آقایی هم جلو من پیاده داشت می رفت .وقتی به او رسیدم سلام کرده پیاده شدم ؛گفتم:آقا خدا رو خوش نمیا من سوار باشم و شما که سن و سالی ازتون گذشته پیاده برید ؛بفرمائین سوار بشین . بنده خدا با آنکه خسته بود؛ راضی نمی شد او سوار شود و من پیاده بروم اما با اصرار من سر انجام ؛ سوار شد راه افتادیم و تعریف کنان رفتیم .از قضا آن مرد محترم خیلی از من خوشش آمد وبا اصرار و تعارف مرا به منزل برد .الهی که نور به قبرش بباره ؛خدا بیامرز نه تنها به من کار داد که دخترش را هم به عقد م در آورد ؛ به لطف الهی وکمک اون مرحوم و همت و تلاش خودم وضعم عالی شد ؛.الاغت رو که دیدم یادم به اون وقتها افتاد .حسنک از سکوتی که پیش آمد گفت: البته حاجی آقا شما در واقع شانس آوردین؛از این دست اتفاقات فرخنده برای هر جوونی نمی افته .حاجی گفت:بله اما رفتارخودم درواقع منشأ  اون اتفاق خجسته بود .آن روز حسنک وقتی به روستا باز می گشت خودش را سرزنش می کرد .می گفت بارها سوار بر الاغ بی تفاوت از کنار پیاده های خسته ؛ پیرهای از کار افتاده گذشتم بی اونکه یه تعارف خشک و خالی به اون درمونده ها کرده باشم. در اینجا ناگهانی چشمان حسنک از شادی درخشیدند ذوق زده با خود گفت:خودشه !خود خودشه !پس رکاب زد و سریعتر راند وقتی به مرد محترمی که پیاده داشت می رفت رسید ؛از هول رسیدن به شغل مناسب ؛زن ایده آل و وضع توپ خواست بپرد پائین ؛ پایش توی افسار گیر کرد؛ افتاد و توی دست وپای الاغ خورد زمین .حیوان ترسیده ؛سعی میکرد فرارکند ؛ بند افسار افتاده بود دور گردن حسنک والاغ داشت آن را می کشید ؛چهره جوان سرخ و لبانش کبود شده ؛ در آستانه خفه شدن بود .عابر پیاده که شاهد ماجرا بود ؛ دوید  افسار الاغ را گرفت و به هر تقدیر حسنک را ازروی زمین و توی خاک ها جمع کرد .جوان با بدن کوفته شده سرپا ایستاد و تشکر کنان  ؛لباسهایش را تکاند وتوضیح داد :گفتم:خدا رو خوش نمیاد من سوار باشم وشما که سن وسالی ازتون گذشته پیاده برید داشتم پیاده می شدم که پام گیر کرد تو افسار و خوردم زمین ولی مهم نیس شما بفرمائین سوار شین .مرد محترم تشکر کرد و گفت:نه خودتون سوار بشین من سوار نمی شم حسنک اصرار کرد که سوار شود و پیاده خسته عاقبت سوار شد و حرکت کردند . مرد سئوال کرد خب جوون چه کار    می کنی؟ برق شادی در چشمان حسنک درخشید با رضامندی گفت:هیچی بیکارم.مجردی؟ شادی حسنک مضاعف شد احساس کرد شانس به او روکرده کار و همسر دارد ردیف می شود پس با رضامندی گفت: نه حاج آقا کی به آدم بیکار زن میده ؟ حاجی آهی کشید وگفت:کار و ازدواج دو مشکل عمده جوونای امروزی . من هم سه تا فرزند دارم هرسه تاشون هم پسر هستن هم سنشون داره میره بالا ، از بیکاری ازدواج هم نمی تونن بکنن . این حرف  مثل تشت آب سرد ی بود که در آن هوای سرد روی حسنک ریخته شد ! آقا نه دختر داشت و نه کار پیدا کن بود .در اینجا یکباره باد پلاستیکی سیاه را آورد و توی دست وپای الاغ انداخت الاغ رم کرد حاجی را محکم به زمین زد و فراری رفت سه تا از دنده های حاجی شکسته یکی از آنها توی جگرش فرو شد و حسنک فعلاً به عنوان مسافر کش شخصی و بخصوص که الاغش هم بیمه نبوده  باز داشت است !

 | 

جشنواره فیلمهای قزوین:
1- کون بلبلی (کمدی)
2- کون صورتی (انیمیشن)
3- کون پاره (جنگی)
4-تنها كون كافي نيست(عشقي)

5- کوون خور (ترسناک)
6- کون برهنه (سکسی)
7- شهر کونها (مستند)
8- رد کون (پلیسی)
9- پسری با کون بی سوراخ (تخیلی)

10- عجب کونی داری پسرم (خانوادگی)
11- به خاطر یه لپ کون (وسترن)

12-خاله كوني (كودكان)
13-كون قرمزي (كارتون)
14-هزار كون نكرده(اجتماعي)
15كونِ سوخته (سياسي)
16-كونهاي آلوده (علمي)
17-كونيها به بهشت نمي روند (مذهبي)

 | 

ازدواج به سبک اینترنتی!

عروس خانم دوشیزه shirin_sooskesiah آیا وکیلم شما را به مهر :
گوگل عدد سکه بهار آزادی
( گوگل عددی است که تشکیل یافته از 1 و هزار صفر جلوی آن : ........... 100000000 )
یک وب کم
سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام
یک مودم DSL
اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!
LCD و شمعدان
و یک هدست بی سیم
به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟
جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!
حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟
جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!
حاج آقا :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟
عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله

 | 
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Digital Classic Template

template id : TBF_007 template name : Digital Classic

bjanbe

بی جنبه

http://bjanbe.blogfa.com

ورود خانوما اکیداً ممنوع

از دوستانی که تمایل به تبادل لینک با ما دارند تقاضا میشود که ما را با نام ورود خانوما اکیدا ممنوع لینک کنند و سپس از طریق نظرات لینک خود را برای ما ارسال کنند...

جوک.اس ام اس های جدید.اس ام اس های عاشقانه. مطالب طنز.آهنگ های جدید.عکسهای دیدنی.اس ام اس سر کاری.اس ام اس بد و بالای 18 سال. کلا اس ام اس های جدید متخلفین تحت پیگرد قانونی قرار میگیرند Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Bigest Blog Template Center Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt